مرتضى مطهرى

397

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

بچه‌هاى حسين مطمئن باشند هنوز حسين زنده است . و در خلال همين جريانها بود كه حضرت فوق‌العاده خسته شده بودند . ايستاده بودند ، يكى از اينها آمد و سنگى به پيشانى مبارك امام زد ، پيشانى مباركش شكست ، خون جارى شد . لباسها را بالا زد كه خون را از جلو چشم و پيشانيش پاك كند . تيرى به سينهء مقدسش آمد كه از روى اسب به زمين افتاد . اين اسب كه يك حيوان تربيت‌شده براى ميدان جنگ بود در همين خلالها - يا بعد از بريدن سر مقدسش - آمد يالهاى خودش را به خون اباعبداللَّه خونين كرد و به مقر اصلى خودش برگشت . بعضى حرفهايى كه گاهى مىشنويد اساس ندارد كه اطفال اباعبداللَّه فرياد العطش العطش مىزدند . چنين حرفى نبوده ، من در يك مقتل پيدا نكردم . آنها عزت و كرامت و شرافتشان بالاتر از اين حرفها بوده ، بعلاوه در هيچ مقتل معتبرى وجود ندارد . حضرت فرموده بود شما از خيمه‌تان بيرون نياييد و هرگز بيرون نمىآمدند ، در خيمه بودند . حضرت چند بار براى وداع تشريف آوردند . دو بار مسلّم بود كه براى وداع آمدند . اين بار سوم كه صداى شيههء اسب بلند شد بچه‌ها خيال كردند آقا آمده‌اند كه بار ديگر خداحافظى كنند ولى وقتى بيرون آمدند اسب پدر را ديدند در حالى كه يالش غرق در خون است و زينش واژگون . اينجا بود كه اين بچه‌ها دور اين اسب را گرفتند و مانند هر مصيبت‌زده‌اى شروع كردند به ناله كردن و فرياد كردن . اباعبداللَّه دختر عزيزى دارد كه او را خيلى دوست مىدارد و آن دختر هم پدر را فوق‌العاده دوست مىدارد . اين دخترك وقتى كه آمد جمله‌هايى با خودش مىگفت . گويى كه اين اسب را خطاب كرده است . يك دخترى كه خيلى پدرش را دوست دارد و خودش را فراموش مىكند ( آنها به ياد تشنگى خودشان نبودند ولى به ياد تشنگى اباعبداللَّه بودند ) به اسب مىگويد : يا جَوادَ ابى هَلْ سُقِىَ ابى امْ قُتِلَ ابى عَطْشاناً من مىدانم پدرم با لب تشنه بود ، من نمىدانم پدرم را با لب تشنه كشتند يا سيرابش كردند وَ اسْرَعَ فَرَسُكَ شارِداً مُحَمْحِماً باكِياً ، فَلَمّا رَأَيْنَ النِّساءُ . . . امام زمان صلوات‌اللَّه عليه همين منظره را مرثيه‌خوانى مىكند ، مىگويد : جد بزرگوار ! آن وقتى كه اسب تو آمد در حالى كه فرياد مىكشيد و همين‌كه زن و بچهء تو اسب تو را به اين حال ديدند روانهء قتلگاه شدند . خَرَجْنَ حَواسِرَ مُسَلَّباتٍ حافياتٍ باكياتٍ . آمدند ببينند آقا در چه حالى است . مىدانيد وقتى آمدند آقا را در چه حالى ديدند ؟ در حالى ديدند كه شمر روى